|
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
|
دیرگاهیست در این تنهایی رنگ ، خاموشی در طرح لب است,بانگی از دور مرا
می خواند لیک پاهایم در قیر شب است...
تو این مدت چه ها که نگذشت و چه ها که ندیدیم و نشنیدیم
خدا میداند و بس!
همه شما دوستای گلم رو که به من لطف دارین دوست دارم...
با مطالب جدید به امید حق میام...
آه سردی ازدرونم جاری شد
غم چه آرام در آغوشم خوابیده
عشق در کنارم بی تاب است
ساز چه آرام میمیرد
پرنده ی نگاه چه آرام مینشیند
قفس شکسته است اما دیریست که پرواز فراموش شده
میگذرد ثانیه با لبخندی تلخ از کنارم
و زمان را می برد با خود بی رحمانه
امروز درد هم میهمان من است
کوچه ها سرد و سکوت پادشه است
جیرجیرک از گوشه شب میخواند
آرام بخوابید که من بیدارم.
نارسیس
و در مورد نوشته ها ی خودم ..دست نوشته های یک شخص ناشی در ادبیات و نویسندگی...وحتی شناخت خدا...
راستی منظورتون نفهمیدم چی بود که گفتین اینا ریشه در مذهب داره؟
ممنون از حسن نیتی که به من دارید.
لطف کنید فارسی تایپ کنید ممنون میشم.
و آدرسی از خودتون بگذارید لطفا..
خدایا از من چه می خواهی؟؟
که برایت اشک بریزم؟؟
یا که می خواهی فریاد بزنم برایت با صدای بلند اعترافم را ؟؟
آ آ آ آ ی مردم ....همه بدانید که من محتاج اویم...محتاج آغوشش...محتاج نگاه عاشقانه اش...محتاج حقیقت پنهان و آشکارش...
مرا دریاب...
وای که چقدر خسته ام...
سکوتت.. مرا شکسته است...
تو را به رویای شیرینی که مرا در آن آفریدی سوگند بیا و بمان...
و برای همیشه تا ابدیت بمان.....
نارسیس
خدایا....
می پندارم که به انتها نزدیکم و این پایان غم انگیز من است....
به چه دل خوش کرده ام؟؟؟
به خاک؟
نمی خواهم پایانم این باشد..
من به بوسه ی پر مهرت نیاز مندم...
بگذار قبل از آنکه در هیاهوی جهل تن به خاک دهم
بچشم
طعم شیرین بوسه ات را
و لمس کنم چشم های زیبایت را
می بینی باز هم گریه ام را
خاموش کردم
اما دلم همچنان در آتشت می سوزد....
نارسیس
دیـوانه ای چـنـیـن که منم در بلای عشق دل عافـیـت نخـواهـد و عـقـلم بکار نیست
گـر خوانـدنـت مراد، و گـر رانـدن آرزوست آن کُـن که راّی تـوست، مـرا اخـتـیـار نیست
ما را هـمین بَـس است که داریم دَرد عشق مقـصود ما ز وصل تـو بـوس و کـنار نیست
ایـدل هـمیشه عاشـق و هـمواره مَست باش کانکس که مست عشق نـشد هـوشیار نیست
با عشق همنشین نشو و از عشق بر شکن کـاو را بـه پـیـش اهـل نـظــر اخـتـیـار نیست
هـر قـوم را طـریـقی و راهـی و قـبـله ایست پـیش من خـراب قـبـله بـجـز کـوی یار نیست
من به پرواز محتاج شده ام و نمی توانم خیال تو را از سربدر کنم
دیگر از آدم و عالم به سوی تو گریخته ام و از خودم فرار کرده ام
من به دنبال دستهای تو از دستهای زیادی سیلی خورده ام
من به شوق تو زنده ام
ای نازنین دستهای من خسته اند مرا پر پروازی بده تا دیوانه وار به سویت بشتابم
بیا و مرا دگرگون کن بیا و مرا آینه ای کن و مرا عادت سوختن پروانه وار بیاموز بیا و مرا شیوه عاشقی و
تماشا بیاموز بیا و مرا از تارو پود درونم هدایت کن بیا مرا به نام خود روشن کن و راه مرا به چراغ عشق
خود نورانی کن و قلب مرده مرا به باران رحمت و عشق خود زنده کن ...
هزار بار منتظرت هستم و همه احساسم را نیمه شبی در سجده ای به درازای ابدیت فریاد می کنم
بجز حضور تو
هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتم
...
حتی عشق را

آخرين جرعه اين جام
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
اسم نویسنده ؟؟نمیدونم!!
باشد زروی لطف به ما هم نظر کنی
یا حاصل وصال مرا پر ثمر کنی
صاحب خبر بیامد و ما بی خبر شدیم
هاتف شوی و بی خبران را خبر کنی

ما کشتی شکسته و طوفان گرفته ایم
خضر زمانه باشی و با ما سفر کنی
روز ازل به عهد نکردیم ما وفا
در خلوتی بیایی و عهدی دگر کنی
باد فراق بیآمد و گلزار شد خزان
کو باد وصل غنچه و گل تازه تر کنی
دوشم سحر نداشت ز تاریکی دلم
شمس بقا بتابد و شب را سحر کنی
امید وصل دارد این دل یکدمی
از دربیا که غیر خود از دربه درکنی
برهرجفای و جور توساعی رضا بداد
شاید دلت بسوزد و یک دم نظر کنی
خدایا می خواهم ...
توان آن را داشته باشم که ادامه دهم

اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم
زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند
می خواهم...
امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا
تا رویاهایم همچنان ادامه یابد...
و خردمند
آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...

بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده
ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر
نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از
يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما
اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به
يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان
بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو
آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن
گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

امروز دیدم آقائی به نام عبدالخالق لطف کردن و وبلاگ بنده رو با نظرشون مزین فرمودن...
بنابرئین این پست رو در پاسخ به ایشون مینویسم
آقای عبدالخالق ممنون که لطف کردین و به وبلاگ من سرزدید و مهمتر اینکه نظر دادید.
خوشحال میشم که نظرات و انتقادات استادان رو بشنوم و از راهنمائی ها و تجربیاتشون استفاده کنم.
اما احساس کردم در پاسخ به لطف شما باید چند سطری بنویسم!!
میدونین یاد چی افتادم؟داستان موسی و شبان!!!!!
این به ذهنم رسید که آیا اون خدائی که شما من رو نسبت بهش مشرک خوندید!!هرگز به شما ـ که در روشنی هستید(و من در تاریکی!) ـ نگفته که نسبت به انسانها حق داوری و قضاوت ندارید؟؟؟!!مگر نگفته که این منم که در باره ی بندگانم تصمیم می گیرم؟!!
چطور شما این گفته ی خدا رو ندیده گرفتید و به من میگید مشرک؟؟؟
مطمئن باشید من هم به اندازه شما با خدای خودم(البته اگر باز به خاطر این کلمه به من نگید مشرک!)در ارتباطم و روزی جوابم رو خواهم گرفت....
ارتباط من با خدا چیزی غیر از اون چهار چوب خشکی هست که شما شما برای خودتون ساختید....
و البته منکر این نیستم که این منم که صدای خدا رو نمیشنوم و آرزو دارم که اونقدر بهش نزدیک بشم که بشنوم..
بله در این شکی نیست...اما اینکه به چه اعتقاد دارم و شک,دیگه بین من و خدای منه!!...
و ممنون از اینکه سعی کردین منو راهنمائی(ارشاد)کنید....
راستی من اگه جای شما بودم با مشرکین هم دوست میشدم چه بسا که روزی اونها رو از تاریکی به نور(مثل کاری که در مورد من می خواستید انجام بدید)هدایت کنم!
cheshmak
باز هم منتظر نظراتتون هستم
موفق باشید.
نارسیس.

خدایا حتی کلمات هم برای نوشتن احساسم یاری ام نمیکنند و چقدر زجر باید کشید؟تا کجا تا کی و چرا؟
تو حتی به گریه های شبانه ام پاسخ نمی دهی و در رویاهای شبانه ام هم
نمی آئی و هرگز سخن نمی گوئی...هرگز.
فقط گاهی از سر دلسوزی و فقط گاهی نیم نگاهی می اندازی.
باز جای شکرست که موسیقی را در آفرینش طنین انداز کردی وگرنه تاب و تحمل سکوت مرگبار تو را نداشتم.
چه شبها به خیال دیدن تو و شنیدن طنین اندکی از صدایت به خواب میروم و چه بیهوده دل خوش میکنم و صبح غمگینتر از شب,شکسته و ناامید بر می خیزم و روزی طاقت فرسا را آغاز میکنم و سخت است و دشوار و دشوارتر از آن , اینکه غمهایت را به کسی باز گوئی هرگز صدای دلداریش را نمی شنوی!
می دانم شاید ناسپاسم خوانی اما ...
گنجشك و خدا
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
خدا گفت : چه ميبيني ؟
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان
هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد .
من که هر چی فکر می کنم به جائی نمیرسم!شما چی؟؟؟
دنيا چنان بر من تيره است که ساليان بايد بگذرد تا روشني
توان ظهور يابد....
سکوت, مرا شکسته است!!!
نمي گنجد وسعتش.
خسته ازخود , از زندان..
نارسیس
در خواب ديدم كه با خدامصاحبه مي كردم...
• خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
• پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
• خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
• من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
• خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
• باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
• و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
• خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه
و لطفا منو از راهمائی ها و نظراتتون بی نصیب نذارین.ممنون.

من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین دریای وانفسا .
نارسیس.
خدایا مرا چنان اسیر خود گردان که هیچ کلیدی قفل اسارتم را جز به اجازتت نگشاید.
خدایا مرا چنان پاکی عطا فرما که چون کودکی تازه متولد شده باشم.
خدایا مرا چنان در نور خویش غرق کن که در اعماق وجودت ارام گیرم.
خدایا مرا چنان یارای پیمودن راه ده که برایم سختی ها بازیچه ای بیش نباشند.
خدایا مرا چنان مشمول کرم خویش فرما که از کرامتت چو پرنده ای تازه بال گشوده به افلاک بال گشایم.
خدایا مرا چنان عفو بفرما که از ارامش ان عقده دل بگشایم و اواز شوق سردهم.
نارسیس.